محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

566

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

آن رسته باشد و در دامن آويزد . مثالش استاد خفاف گويد : بيت بدلها اندر آويزد دو زلفش * چو دوژه كاندر آويزد بدامان ديوه - كرم پيله باشد . كذا فى التحفه . دوسنده - [ بسين مهمله به وزن كوشنده ] يعنى چسبنده هر چه باشد و در ادات بمعنى زمين لغزنده و چسبنده باشد . و [ بكسر سين ] نيز به نظر رسيده . دبوقه - [ به وزن نمونه ] در فرهنگ بمعنى ناى انبان آورده و به اين قطعهء خاقانى متمسك شده : [ قطعه ] من قلم رانم او دبوقه زنست « 1 » * كلهش بين كه لعل قوقهء اوست دست من كم ز دست « 2 » اوست ولى * قلم من به از « 3 » دبوقهء اوست درين لغت اندك تأملى مىرود چه مخصوص فرهنگ است و در نسخ ديگر به نظر راقم نرسيده « 21 » . درساره - [ به رائين مهملتين . به وزن هر كاره ] همان درسار مرقوم يعنى درگاه « 4 » مثالش مولوى گويد : [ بيت ] مانند موران « 5 » جهان گشتند در طاسى نهان * آن فتنه جويان را چنان و اشد در و درساره‌اى « 6 » و در فرهنگ مسطورست كه در ساره مركبست از « در » و « ساره » كه بمعنى پرده باشد پس معنى تركيبى آن در پرده باشد . انتهى كلامه . اما بخاطر راقم مىرسد كه معنى تركيبى آن در مكان و درگاه باشد چه سار بمعنى مكان آمده و بمعنى پرده در هيچ نسخه به نظر نرسيده . * درواه - [ به وزن درگاه ] همان درواى مرقوم به دو معنى « 22 » . بمعنى اول كه نگون آويخته باشد . امير معزى فرمايد : بيت « 7 » همى چو كوه نمايد سمند باد تكش * زباد كوه نمايش مخالفان كاهند ز بيم آتش تيغش كه بر جهد بفلك * ستارگان همه در برج خويش در واهند

--> ( 1 ) « س » : از آنست . ( 2 ) « ب » : پاى . ( 3 ) « س » « الف » : كم ( متن از « ب » است ) . ( 4 ) دو كلمهء اخير از « ب » است . ( 5 ) « س » : مورانى . ( 6 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 7 ) كلمه در « س » نيست ( 21 ) اين لغت در برهان نيست اما در آنندراج هست و صحيح مىباشد . ( 22 ) بمعنى نگون - و حيران و ضرورى ( برهان ) .